تبليغاتX
زندگی من

زندگی من

امروز پسرکم واکسن ۴ ماهگی رو زد، طفلکم حسابی‌ اشک میریخت.

آخه من نمیفهمم چرا ۲ تا بهش زدند. بابای بیچارش هم مامور اینه که بغلش کنه..ببره تو اتاق واکسن تا واکسنش زده بشه. من هم پشت در میمونم.

گناه داره طفلک. البته باباش بیشتر گناه داره. به من میگه آخه چرا من رو میفرستی، پسرم فکر بد میکنه، دیگه بعد دوستم نداره.

از دیروز تو خونه پدر، پسر، مادربزرگ فیلم هندی بازی میکنند.

علی‌ میگه: پسرم نمیشه نری.

پسرک : میخنده، و یه دل میبره

مادربزرگ: شروع میکنه به گریه

من: کلافم ، نمی‌دونم چه کار کنم

فعلا هم برم که به شیردهی احضار شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط سالی   |