امروز هم یه روز خوب دیگه رو شروع کردم ، اخ که چه کیفی داره صبح اول وقت داداشی سراغ آدم رو میگیره. البته یه وقت فکر نکنید اولین بارش بوده ها نه، امروز من رو از خواب بیدار نکرد و خیلی چسبید
امروز به موقع تماس گرفت!!!! آخ چقدر دلم میخواد پیششون باشم ولی خوب نمیشه؟!؟!؟!
هر بار از خودم میپرسم دل کی بیشتر برای اون یکی تنگ میشه؟!؟ من که هنوز بعد ۱ سال و ۵ ماه و ۲۲ رو ز شبها و روزها فکر میکنم تمام خونواده و فامیلها اینجان !!!خودشون اینجا نیستند ولی من مطمئنم که بهم فکر میکنند.
مثل خودت اگر بهم فکر نمیکردی ، پس اینجا چکار میکنی؟!؟!؟![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 13:49  توسط سالی
|
