تبليغاتX
زندگی من

زندگی من

از وبلاگ هاتون معلومه که حسابی از شب هالوین لذت برديد...
من که امسال همش خاطرهِ پارسال تو ذهنم بود....

پارسال همين شب هالوین ميومدم خونه ديدم يه دختر بچه ايرانی که جادوگرهم شده بود،ای زارميزنه ای گريه ميکنه...

به مامانش ميگم چی شده اين چرا ابنجوری ميکنه؟ ...ميگه آخه توی اين ساختمون شما هيچ کی نه در رو باز کرد نه هيچ کی از تو راهرورد شد؟!؟!؟

 اين بچه هم حسابی ناراحت شده.. حالا منم اون موقع هيچی با خودم نداشتم که لااقل من دل بچه رو شاد کنم به هر حال ...امسال بخاطر همون خاطره انواع خوردنی ها , شکلات ها رو آماده کردم ....ولی دريغ از يه تلنگربه در؟!؟!؟!؟
به جاش سر کار من انواع لباس ها و کلاه ها رو ديدم و چه کارهايی که نکردند ....چه ترس ها که به هم ندادند...چقدر ما خورديم..خيلی حالا من قلمی بودم؟!؟!؟!حالا شدم تنه درختِ ۱۰۰ ساله....انقدر که smareties خوردم....

-------------------------------------

از کارام بگم که حسابی جا افتادم، از کارم خوشم مياد هر چند زحمتش زيادِ،مسیولیتش زيادِ ولی چون همکاری و نظم  هستش يه جور کاره شیرینیه.
من که هر روز از سر کار ميام خونه ..ميگم خدايا اول از همه تمامی ايرانی ها در هر جای دنيا که هستند سالم و شاد نگه دار... بعدشم به همشون يه کاره باحال عنايت کن که حسابی حال کنند، انشاالله همه تو موقعیت های بالا بالا اگر هستند برای هميشه بمونند،اگر نيستند زودی بهش برسند...امين.

-------------------------------------

از خونه داری که بگم ..محشر؟!؟!؟!؟!اون فقط پینوکیو بود که از دروغ دماغش دراز ميشد، نه من . مگه نه؟!؟

------------------------------------

آقايی هم امتحان citizenship رو داد و ما و تمامی خلق الله از دستش راحت شدند چون آقايی مدام ميگفت:\" خسته شدم.... دلم تنگ شد ، ميخوام برم بگردم، ميخوام برم اروپا از اينجا خوشم نمياد ديگه\" 
حالا ببينم چی ميکنه؟!؟!؟...البته اولين سفرش رو ميره ايران؟!!!!!!!!!!

بهش ميگم اينهمه قر ميزدی ميخواستی بری ايران؟!؟!؟!

خوب بهش حق هم ميدم ۲۹ ماهه مامان و باباش رو نديده...
البته منم بعدم نميادبرمااااااااااااااا،هر چند من دلم هميشه تنگ ولی اصلا اين دفعه برام صرف نميکنه که برم ...هم تازه ۴ ماه پيش ايران رفته بودم، هم اينکه اين دفعه تا بابا با اون دقتش،چشمش به دستم بيافته کارم تمومه.

به هر حال من احتمالا يه يک ماهی رو دور از آقايی بايد بمونم، که از الان غمم گرفته...
آقايی از من ميپرسه نمی ترسی ؟ تنها یی !

ميگم نهههههههههههههههه ترس نداره که؟!؟!؟ یکی جواب من رو بده ..اون فقط پینوکیو بود که از دروغ دماغش دراز ميشد، نه من . مگه نه؟!؟
 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:57  توسط سالی   |