۱- اسم خواهرم رو خودم انتخاب کردم، اونقدر اين اسم گذاری برام جالب بود که از ذوق روزی ۱۰۰۰ بار اسمهای مورده نظرم رو تکرار ميکردم. اونم نه فقط اسم خواهرم! سعی ميکردم هر اسمی رو که انتخاب ميکنم یه جوری به اسم من و داداشم بياد.......
اینجوری شد که ما شديم سیامک و سالومه و ساناز، قربونِ هر دو تاشون برم
۲- هميشه دلم ميخواست و می خواد بدونم که خاله وسطیم توی کیفش چی داره، شايد باورتون نشه، وقتی که ايران بودم، با يه وجدی ميرفتم سراغِ کیفش، که همه با دهن باز من رو نگاه ميکردند ولی چون خالم میدونست که اين عادت هميشه باهامه ...فقط با خنده نگاهم میکرد
حالا بماند که همين نگاه کردن يه خرجی هم رو دستم گذاشت که ديگه فکر نمی کنم اين کار رو تکرار کنم.....
۳- از اينکه با داداشم دعوام ميشد کيف ميکردم، \"داداشی ببخشيد\" ..هميشه هم مقصر شناخته ميشد، قربونِ اون چشمای عسلیش برم که چقدر از دست کارهای من دعوا شد؟!؟!
۴- عاشق عطر و ادکلن دادشم بودم تا مدتها اين طفلک میومد تو اتاق ميگفت باز هم ادکلن من رو زدی؟؟، منم ميگفتم نه بابا خودت که داشتی از خونه ميرفتی بيرون زدی خوب تا الان هم بوش مونده ....
البته منم برای اينکه الان وجدان دردم رو کم کنم هر بار که يکی ميره ايران براش يه ادکلن حتما می فرستم
۵- خوب و اما دوران دانشگاه که بهترين و شيرين ترين دوران در طول تحصیلم بود،
يه دوستی دارم که هنوزم عجوله . اون موقع با هم ميرفتيم دانشگاه اين خانم دوست داشت هميشه نيم ساعت زود تر سر کلاس باشه، منم که زمين خورده دوست نه نمی گفتم...ولی ترم آخر بهش گفتم نا سلامتی ما ترم آخریما يا بايد بعده استاد يا همزمان با اون سر کلاس بريم.
يه درسِ مدار منطقی داشتم که اصلا ازش خوشم نمی اومدبه جاش سر کلاس هميشه من شیر و بسکویت \" سلامت\" می خوردم و همين شد که من يک بار اين درس رو با نمرهِ ۷ افتادم ولی بعدش با ۱۹ پاس کردم، و همين افتادن باعث شد که من ۷ ترمه لیسانس رو تموم کنم .
فاميل جان دستت درد نکنه...
