تبليغاتX
زندگی من

زندگی من

امروزسرکار بعد از ۵ ماه و چند روز، يک دفعه ۱۶ شماره جلو افتادم، ۵ تا از همکارها تو بخشِ بازنشسته شدند و ۱۱ نفر هم از بخشِ ديگه ولی همه جزء يه گروهِ کاری بودبم.

از تاريخ ۱۷ دسامیر ما در حال تدارک جشن بوديم، کلی کیک و شيرينی و همين طور قهوه و ناهار سفارش داديم ... ۳ تا کیک بزرگ از Loblaws + ناهار از swiss chalet ...که امروز کل ۹۳ نفر + يک سری از افراد ناخوانده هم به خوبی ÷ذیرایی شدند.
اين صف بستن اينا من رو کشته...آخه در عرضِ ۲ دقيقه همه به ميزِ ناهار هجوم آوردند و بعد از ۱ دقيقه آنچنان صف خوبی بستند، که ديگه واقعابهشون آفرين, ميگفتم.
عکس ها رو ميذارم....ولی چون مسأله امنيتی هستش...بعضی از عکسها رو به ما ميدند نه همه رو...

به هر حال. اميدوارم که دوران خوبی رو پيش رو داشته باشند...
وقتی بابام باز نشست شد اوايل خيلی خوش حال بود...مخصوصا که ۶ ماه مرخصی طلب داشت .،..و طبق همين قضيه ۶ ماه زودتر باز نشست شد...ای بابا تو خونه کار می کرد .،..البته نميدونم براش تنوع بود يا ميخواست نشون بده که تو خونه هم کلی کار داره که انجام بده...

و از کارهای اصلی که بابا انجام ميداد..خريده سبزی خوردن و پاک کردن اون بود...اخ ما تا يه چند ماه سبزی خوردن داشتم که از سالاد يا ماست خبری نبود...تا اينکه بعدش مامان بعده ۲ ماه باز نشست ميشه،
مامان خوشحال...
راحت شدم راحت شدمش ... خيلی خوشحالم ميکرد،،،ولی اولين تابستون ديدم ميگه ميخوام برم يه غير انتفاعی شايد معلم بخواند...و برای من و داداشم انقدر اين حرف گرون تموم شد که يعنی چی؟!؟!؟!؟...


مثل دانشجوها کار ميخوای؟!؟!؟
بری به مدير مدرسه بگی کار ميخوای؟!؟!؟؟!
بهمون بر خورد چه جور...بعدش ديگه نرفت ...تا اينکه يه بار آومد گفت خانم فلانی معلم می خواهد،،،ما هم مثل بزرگترها گفتيم نه يا مدیریت يا اصلا نميری....
اونا هم چون مدرسه رو فامیلی افتتاح کرده بودند...مدیر داشتند...و اين شد که ما مامانِ رو خونه نگه داشیتم،،،هر چند مامانم با هنرش خونه مشغوله ولی الان ميگم چقدر خوب بود که لااقل يه جا ميرفت که از خونه دور باشه...
وقتی ايران بودم بهش ميگفتم مامان بالاخره اين ماهوارهِ رو ياد گرفتی ها ...ديدی هی ميگفتی برام بگذاريدکانال حميد ... بعد بريد ....ولی الان حسابی بلدی...بهم گفت:\" فکر کردی چی، وقتی هيچ کس تو خونه نيست همين تی وی و ضبط که انیس و مونسمه\"
اخ چقدر دلم سوخت، مامانم توی اين سن بايد اين حرف رو بزنه؟!؟!؟!
نميدونم...با اين جشن باز نشستگی امروز....خيلی چيزها آومد جلوی چشمام....
شوهر خالم با 45 سال سن از کارخونه باز نشسته اش کردند...اينجا حالا هر کی تا ۶۲-۶۳ کار می کنه ....
همين الان يکی ازهمکارهام که با هم توی يه اتاق ِمشترک کار ميکنيم با ۵۱ سال سن ..۳۲ سال سابقه کاری دارِه، و تحت هيچ شرایطی هم از کار بیکار نميشه.

به هر حال...روز خوبی بود ...برای همه چون از صبح ساعت ۹:۴۵ مشغول دیدو بازدید بودند...
از اين به بعد بايد خيلی کار کردن اينجا سخت باشه، چون تا الان هر موقع مشکل داشیتم يا يه چيز رو بلد نبودیم ...ميرفتیم سراغِ يکی از بهترين ها که امروز بعد از ۳۶ سال باز نشسته شد...

حتی يکی ديگه از مدير ها هم می گفت:\"من يه خاطره ای که از آقای ... دارم اين که ۸ سال پيش با يه ترسی من به اين قسمت آمدم و به من گفت :\"نگران نباش فقط هر کاری رو بکن که من بهت ميگم همين...و من انجام دادم و هيچ وقت هم فراموش نمی کنم که چقدر برام مفيد بوده..."دقيقا همين رو به من گفت...ولی خوب من فقط ۵ ماه و چند روز از وجودش استفاده کردم...هنوزم توشون خوب پيدا ميشه ولی شايد به با خوصله گی اين نباشند...

جالب که هر کی يه برنامه ای داره...همين آقای... ميره برای ۴ ماه مسافرت به ۸ کشور مختلف...
يکی ديگه ميره نیویورک تا پيش دخترش باشه...چون قراره برای اولين بار پدر بزرگ بشه....
يکی ديگه ميره ویلاش رو تعمير کنه...
يکی ديگه ميره ایرلند...و همه اين هفته باز نشسته شدند هفته ديگه ۲ شنبه میرند...
فردا روز سختی ميشه برای همه ما ...چون هنوز تصميم نگرفتيم که کی رو بايد از بين کاندیده ها انتخاب کنيم تا جایگزین بشند...
...اميدوارم به همه در نهايتِ سلامتی خوش بگذره
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 21:33  توسط سالی   |