امروز اولين تجربه سخنرانی در يک جمعِ بسيار در هم بر هم رو داشتم..
داشتم از اضطراب غش ميکردم، خیلی مسخره بود، نميدونم چرا اونقدر من مثل احمق ها هل شده بودم
؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟، چقدر از خودم بدم آومد...
و البته...
بعد از جلسه ..همه ميگفتند،" oh, Sally! good job!You know what you are doing young lady!"
یا director آومده ميگه"I have enjoyed your speech, hope to see you more
همه اينا رو هم شنيدم، ولی اونا نمی دونند که به من چه گذشته... فردا یه روز دیگه س....فردا نبايد کاغذ تو دستم بلرزه، فردا بايد محکمتر از امروز باشم..من ميتونم، من ميتونم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:55  توسط سالی
|
